X
تبلیغات
شهر کارتونی ها

شهر کارتونی ها

روز دختر

سلام به دختر های ناز وناز و نازو نازو ناز مثل خودم 

البته گرچه یه دو روزی گذشته اخه من این چند روز سرم مثل بمب می ترکید  راستی یه دختره تو کلاس هست هی گیر می ده بعد به یکی داشت می گفت 

اه این چه املا یی نوشتی  بعد ساعدی گفت چی می گی خودت رو پله ها می خوابی

بعد خودش املا شو ننوشته بود گفتم بله دیگه از ادمی که روی پله ها می خوابه توقع ادم نداره

امروز خانم دینی نیومد ما هم صفا سیتی جتون خالی من دوستم اسفامیل اون یکی داره می رقسه نمیدونید چه وعضی بود ولی خوش گذست اها مثل این ها بودیم

به دلایلی من این  جشن کوچیک رو در ادامه ی مطلب گذاشته ام

اگه پسرای حرف گوش کن به دختر هستن می تونن به ادامه مطلب برن

وای من رفتم

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 25 Oct 2009ساعت 3:57 PM  توسط پرنیا   | 

گروه دختر ها

سلام ...... به خوش گل مشگل های وبلاگ کارتونی ها

تورو خداببینید دو هفته است مریض شدم ولی خوب نشدم

دیگه حالم از هرچی قرص است بهم می خورد حالا تازه پارمین و الناز مریض شدن فقط هدیه و مرصاد موندن خدا کنه نشن چون یکی باید از اون ها نگه داری کنه

من مصعول شدم مشق بچه ها رو ببنم یکی ننو شته بود من گفتم ننوشتی پس نگاه نمی کنم نه نه نگاه نمی کنم  

دیروز وقتی داشتم از مدرسه میومدم یه خانمه از این عینگ هایی که تو ترمینال جنوب هست زده بود با چادر من همون جا می خواستم بخندم نمی شد رسیدم خونه اون قدر خندیدم

این روزا همش تو اینترنت بودم دنبال داستان ولی اخرشم پیدا نکردم

امروز داشتم با دوستم میومدم یه خانمه گفت ببخشید برید کنار

دوستم گفت بدو اش تموم نشه گفت جدی اش می دن بعد هم دویید رفت

خوب یه سری عکس براتون گذاشتم امید وارم خوشتون بیاد

من از این گره خیلی خوشم میاد ولی مرصاد از گروه جوجو و تاتو خوشش میاد اخه شما بگید کجای این میمونا قشنگن

 

مرصاد اینارو قاب کرده من رو مزد به اتاقش قشنگ تر بود

اخه ببنید دارن تو گونی بشکه چیکار می کنن هدیه می گه درن توش .... لا الاه الل الاه اخه صداشونم قشنگ نیست

بچه ها دیگه باید کمکم برم س تاپ ا بعدی بایییییییی

 

+ نوشته شده در  Tue 29 Sep 2009ساعت 4:41 PM  توسط پرنیا   | 

روز بدبختی

سلام ههههههههچ سلام ههههههههچ

حلتون خوبه من که اصلا خوب نیستم  مریض شدم   خدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com

دوستم زنگ زد گفت خوبی گفتم خواهر دارم میمیرم گفت خب من مضاحمت نمی شم خدافظ  

تو مدرسه همهههههههههههههه مریضن به جدتون راست می گم عباسی هم انفلانزا خوکی گرفته منم رفتم دکتر قیامت بود ما ۲ساعت ان جا بدیم از اهنگ جدیدم خوشتون میاد من بد بختیم که یکی دو تا نیست همش باید سوب بخورم

تو مدرسه یه دختره کالباس اورده بود با سس ملچ مولوچ داش می خورد یه بویی را انداخته بود انشا علاه کوفتش بشه

راستی اون هایی که می خوان با هام بچتن بگن کی میان نت

من الان یه هفته بود نیومدم 

یه چیز بهتون بگم بخندیم تو مدرسه ی زهرا (عباسی) یه معلمه هست

 ازش بدش میاد فامیلیش فلاح پوره بهش مگه خر گاو کور  

من پشت تلفن وقتی تعریف می کرد از خنده قش کردم یکی باید جمم میکرد ههههههههههه     ههههههههههههه    ههههههههههههه

دکتر بهم یه کپسول داده قد گاوه

خلاصه دوران مریضی دوران بدیه خوردن سوپ داغ قرص های قد گاو زنگ زدن فامیل فقط باید استراحت کنی و خوردن لیموی تلخ

وبد تر ازهمه صدات در نمیاد با همه ی بدی ها خوبه که مدرسه نمیریم

من دیریز وای وای وای وای  سر کلاس علوم که دقیقه به دقیقه بیرون میزفتم ریاضی که توی نماز خونه خابیدم ورزش توی افتاب نشستم بعد 

جغرافی باتمام سرو صدا خابم برد توی سرویس داشتن استقلال

پرسپلس می ردن و فش می دادن منم سرم داش می ترکید گفتم ساکت شید دیگه یکی زد تو دهم میخواستم بزنم تو سرش گفتم دعوا می شه از عصبانیت زنگ زدم به بابام بابامم امروز زنگ زده

الانم حتما داره دعواش می کنه 

خب گولی مگولی ها وقت خوندن اوازه

من یه گوگول مگولم

تو یه گوگول مگولی

ما گلمگول هستیم گولی گولی

باب اسفنجی رو دیدید منو الناز عاشق این کارتونیم همش میگیم 

شمام کارتون شو دیدید

زیادی حرف زدم نه کی باور می کنه من مریضم

تا بعد خداکنه شما مریض نشید

+ نوشته شده در  Sun 27 Sep 2009ساعت 5:50 PM  توسط پرنیا   | 

خاطرات پرنیا

سلام سلام از کجا شروع کنم ؟
ازعید یا مسافرت یا اولین روز مدرسه
دیری دیریری دیری دریریدیریریریرتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comهمه دستا بالا دختر خانوما دیگه بیای وسط اخه اقا پسر ها با این اپ من کسی ارو م بشینه
عید شما مبارک کلی  برای این اپ زحمت کشدم پسر بزرگ کردم
 
حالم بد است چون 2دقیقه نیست که از مدرسه امدم
نمیدونید چه جور بود معلم ها نیمکت ها دوستام از کجا براتون بگم راستی من اولین روز مدرسه را نرفتم  مسافرت بودم رفتیم نکا اون جا از اداره ی بابام جا دادند حالا این هیچی اول که رفتم مدرسه توی کلاس اسم ها را خواندند
بعد با دختر یکی از دوستای بابا م اشنا شدم راستی وسط کلاس یه دختره گفت ۱۲۳ بعد من و دستم مهتاب گفتیم همه بی خیال خسه  تازه یکی هم گفت اه منم گفتم وای بدنشو بهبه  نیم ساعت فقط حرف زدیم بعد مدیرش امد دعوا کرد حالا من خندم می گیره دلتو بگیر حالا حلا حا مونده  اینم داد می زنه بعد مشاور امد یکمی حرف زد باد هم یه خانم شیک ابرو بر داشته امد تهرانی قلیز قلیز قلیز قلیز
صحبت کر د معلم قران بود بعد یک زنگ با دوستم که اونم از مدرسهی
قبلی من بود زنگ تفریح رو گذروندم بعد هم معلم عربی امد یه ریززز برا خودش حر می زد مگه این جوری
واح واح مردم اون زنگ بعد سوار سر ویس شدم مرد یه بلیز جوات پوشیده بودبا موهای فر فری هی تو اینجا پیاده می شی داد می زد افشار برو پایین
گوشم داش کر میشد  می خندی باید پاپیون ببندی تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comسری از پله ها امدم بالا رفتم پیش کامی و این نوشته ها را تایپ کردم
بفرمایید ماکارونی
........
............
.....................
...............................
...........................................
من امدم  خوش امدم  اگه به خودم نگم به کی بگم چرا نیشت بازه  وای وقتی عید شد  اس ام اس بارون شدم دیری ری دیری ری هر اس ام اس که برام می دادند می پردم روم که ببیند پسره یا دختر
حالا هم باید برم بخوابم نه  حوصلم نمی یا د چه طور یکم عکس ببینیم
من این خواننده ها رو خیلی دوست دار م نه مرصاد

 

خب  من وقت ندارم که این ها را معرفی کنم 

چند روز دیگه پول تلفن می اد منم عربی دارم الان دلم میخواد وقتی میام تو نظرات خفه بشم

باییییییی مرصاد

بایییییییی الناز

باییییییییییی پارمین

باییییییییییییییی هدیه

باییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

چه صدای خوبی دارم

 

+ نوشته شده در  Thu 24 Sep 2009ساعت 3:34 PM  توسط پرنیا   | 

قوانین این شهر

سلامممممممم به شمااااااااااااااااااا دوستانننننننننننننننننننننن گلممممممممممممممممممممممممم

من داشتم آ واز تمرین می کردم بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

 

خوب در این بخش چیزی ندام که بزارم  اما از شما چند تا گله دارم البته از شما گل ها مگه می شه گله کرد من به نظر خودم یک بچم شما به بزرگی خو دتون ببخشید اما حسا ساتم را نمی توانم کنترل کنم

۱- چرا ادامه ی مطلب ها را نمی زنید من کلی روی اددامه ی مطلب

 ها کار کردم پارمین والناز یادم دادن  وای راستی الی جون دختر خالمه

 ۲-هر نظری دارید بگید که بتونم با همین قلب کوچکم انجام بدم نظر

 خصی که بدید من از ذوق پشت کامپیوتر میافتم

۳-حر فاتون رو با کنایه به من بزنید من زیا دی می فهمم مثل شما گلها هستم

۴-این اخریش و محم ترین است حرففففففف بددددددد ممنوعععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععع

دوباره دا شتم اواز می خوندم اخه من خیلی اواز خوندنو دوست دارم

خب فکر کنم تموم شد اما مهم ترین قسمت اینکه نکنه با حرفام شما را ناراحت کنم

خیلی حرف زدم نه من این پست را سا عت ۳ شب نوشتم  حلا باید برم سحری بخورم شما هم برید دیر وقت التماس دعا داریم خیلی

دیدی دوستتون بزرگ شد بایییییییییی عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  Tue 15 Sep 2009ساعت 3:20 AM  توسط پرنیا   | 

عاشق بچگی

سلام دوستان ...خوبین ....روزه هاتون قبول با شه امروز وقتی داشتم کتاب می خوندم به یک داستان زیبا بر خوردم سر اون داستان دعوا بود که کی اول داستان را بزاره توی وبلاگش من یا خواهرم خلاصه سر تون را درد نیارم پارمین یعنی همون خواهرم به من پنج هزار تومان داد تا قبول کنم او تو وبلاگش بزاره ولی من باز هم اون داستان را توی این وب گذاشتم و پنج هزار تومان را یک کارت اینتر نت خریدم که بیشتر با شما دوستان باشم 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

دوم ابتدایی بودم تازه خونمون رو عوض کرده بودیم بابام به خاطرضرر زیادی که کرده بود مجبور شد حتی خونمون رو هم بفروشه و یه خونهء کوچیکتر بگیره روز اول بود که اومده بودیم تو اون محل اثاث کشی تموم شده بود ومنو بابام در خونه بودیم بابام کلید انداخت که درو باز کنه یهو یه دختر 6 ساله با یه بلوزدامن سفید تور دار عین مال عروسا از کنارمون رد شد من نمی دونم چرا وقتی اون رو دیدم یه جوری شدم نمی دونم چی بود ولی یه چیزی بود که تا اون موقع احساسش نکرده بودم فقط شنیدم بابام گفت ماشالله!!! این دخترِ کیه خدا نیگهش داره

از اون روز به بعد همش یه موقعهایی میو مدم تو کوچه که ببینمش دیگه عادت کرده بودم هر روز ببینمش و اون حس هر بار که می دیدمش قوی تر می شد بعدها فهمیدم اون عشقی که می گن همینه

من که با عوض کردن خونمون مخالف وخیلی ناراحت بودم حالا نه تنها ناراحت نبودم راضی وشاد هم بودم

سالها می گذشت و من علاقم نسبت به اون بیشتر می شد جوری که تمام زندگیمو گرفته بود آرزوهام رو با بودن اون می ساختم اصلا آرزویی بجز اون نداشتم

بارها تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم اما وقتی می دیدمش انگار لال می شدم هر چی تلاش می کردم نمی تونستم برم جلو گفتم تلفنی باهاش حرف بزنم اما تا صداش رو می شنیدم قلبم همجین به تپش می افتاد که می خواست قفسه سینمو بترکونه و زبونم هم بند میومد اصلا لال می شدم

چه دعواهایی که به خاطرش با بچه های محل یا کسایی که دنبالش می افتادن نکردم

اما حتی یکبار نتونستم حرفم رو بهش بگم

یادمه یه روز نشسته بودم درس بخونم که دیدم در می زنن رفتم درو باز کردم دیدم پشت دره یهو انگار یه تانکر اب سرد رو سرم خالی کردن ... نمی دونم چی شد فقط در بسته بود من یه تیکه گوشت نذری تو دستم بود

اون روز تا شب گیج بودم، یه گیجیه باحال درس مرس که اصلا، کتابو نیگا می کردم چهرش تو نظرم مجسم می شد

همینطور ما بزرگ می شدیم ومن بی عرزه نمی تونستم حرفم رو بهش بگم

حالا من 18 سالم بود و اون 15 سال دیگه واسه خودش خانومی شده بود تو محل خودش و خواهرش به نجابت معروف بودن و همچنین به زیبایی!

من دست به هیچ کار زشتی نمی زدم حتی نیگای دخترای دیگه هم نمی کردم اون پیش من تبدیل به یه موجود مقدس شده بود می گفتم اگه این کارو بکنم دیگه لیاقت اون وجود پاک رو ندارم و اون دیگه منو نمی خواد

یه روز که رفته بودم در مدرسشون تا از دور ببینمش دیدم یه پسره افتاده دنبالش اقا ما هم خونمون به جوش اومد رفتیم به پسره گیر دادیم پسره هم گفت برو بابا این چند ماهه با من دوسته ما همدیگرو می خوایم دیگه هم مزاحم ما نشو

من که باور نمی کردم تا شب گیج بودم ...شب تا صبح خواب به چشمام نرفت و بالاخره تصمیم گرفتم فردا بهش تلفن بزنم و بهش بگم چقدردوسش دارم فردا به هر جون کندنی بود باهاش حرف زدم خودم رو معرفی کردم وگفتم که دوسش دارم ولی اون گوشی رو گذاشت نمی دونم رو زمین بودم یا رو هوا اما خوشحال که حرفم رو بهش زدم

و فکر می کردم حتما خجالت کشیده حرف بزنه خلاصه انگار دنیا رو بهم داده بودن بعد از ظهرش دیدم در می زنن  رفتم درو باز کردم دیدم اون پسرست با چهرهء عصبانی منم سریع برگشتم یه چیز پوشیدم رفتم که برم یه جای خلوت دعوا

ولی وقتی گفت که ادرس خونه مارو اون دختر بهش داده و گفته که بهم بگه دیگه برای من زنگ نزنه وگرنه مامانش رو می فرسته در خونهء ما راهمو برگردوندم به طرف خونه رفتم توی دستشویی تامی تونستم گریه کردم  
از اون به بعد وقتی می دیدمش یه تنفر عجیبی نسبت بهش درونم پیدا می شد

بعدها اون پسر رو دیدم و فهمیدم اونرو سر کار گذاشته و بعد از کلی تیغ زدن رفته با یکی دیگه دوست شده...

بله خانوم و البته خواهرشون...

آره پسرا ودخترا مواظب عاشقیهاتون باشید ببینید با کی عاشقی می کنید مخصوصا شما دخترا

خوب اینم داستانی بود که من به خاطرش پارمین را گول زدم

+ نوشته شده در  Sun 13 Sep 2009ساعت 2:45 AM  توسط پرنیا   | 

پیله و پروانه

سلام دوستای گل و مهربونم...

خوبید؟؟؟...خوشید؟؟؟...سلامتید؟؟؟...

امروز میخوام یه داستان از یه پروانه کوچولو بزارم...من که داستانشو خیلی دوست دارم...یه جورایی ادمو جذب میکنه...این نظر من بود...شما هم داستانو بخونید و نظر خودتونو بگید...مرسی ...

 

روزی سوراخ کوچکی از یک پیله ظاهر شد...

شخص نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون امدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد...

آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمیتواند به تلاشش ادامه دهد...

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بود...

ان شخص به تماشای پروانه ادامه داد.او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه ی او محافظت کند...

اما چنین نشد!!!

در واقع پروانه ناچار شد همه ی عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند...

ان شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز ان را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به ان وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد...

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم...

اگر خدا مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم...

من نیرو خواستم و خداوند و مشکلاتی را سر راهم قرار داد تا قوی شوم .من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد...

من سعادت و ترقی خواستمو خداوند به من قدرت تفکر و زور و بازو داد تا کار کنم...من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد،تا انها را از میان بردارم...

من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان دادکه نیازمند کمک بودند...من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم...

«من به انچه خواستم رسیدم...اما انچه نیاز داشتم ،به من داده شد...»

نترس . با مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی بر انها غلبه کنی...

اینم از داستان پروانه و پیله...خوشتون اومد؟؟؟...

امیدوارم که خوشتون اومده باشه...

دوستون دارم دارم نه یکی نه دو تا نه صد تا نه هزار تا ...نه اینقد نه اینقد قد تموم دنیااا

……..*..lovel…*
…..*..lovelovelo…*
…*..lovelovelove….*
..*.lovelovelovelove…*……………*….*….*
.*..lovelovelovelovelo…*………*..lovel….*
*..lovelovelovelovelove…*….*…lovelovelo.*
*.. lovelovelovelovelove…*….*…lovelovelo.*
.*..lovelovelovelovelove…*..*…lovelovelo…*

..*…lovelovelovelovelove..*…lovelovelo…*
…*….lovelovelolovelovelovelovelovelo…*
…..*….lovelovelovelovelovelovelov…*
……..*….lovelovelovelovelovelo…*
………..*….lovelovelovelove…*
……………*…lovelovelo….*
………………*..lovelo…*
…………………*…..*
………………….*..* …………………….

+ نوشته شده در  Fri 11 Sep 2009ساعت 3:22 AM  توسط پرنیا   | 

عکس

سلام نماز و روزه هاتون قبول باشه

اینم چند تا عکس بلوم وبرندن که سختی روزه گرفتن یادتون بره

ادامه ی مطلب بزن برو حال کن

 بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

 

                        


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 5 Sep 2009ساعت 5:12 AM  توسط پرنیا   | 

emoooo

یه خبر داغ دارم نسوزیییییی عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

می خواهم یه مدل براتون معرفی کنم مدل دختر و پسرهاست همین طور کارتونیه

 

 

این ها مدل emoooo


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 4 Sep 2009ساعت 4:41 AM  توسط پرنیا   | 

فرشته ی مهربون

 دریکی از شهرهای ایران دخترزیبایی به نام (( سوسن )) زندگی می کرد*

اوپنج سال بیشتر نداشت وبرادری کوچک تر از خود داشت

که نامش(( سینا))بود *

اوخیلی به برادر کوچکش حسودی می کرد وتا می توانست اورا اذیت

می کرد واسباب بازی هایش راخراب  می کرد *

هر چقدر هم مادرش او را نصیحت می کردفایده ای نداشت وسوسن اصلا

به حرفهای مادرش گوش نمی داد*

یک روز مادر سوسن می خواست غذا بپزد سینا کوچولو گریه می کرد *

مادر از سوسن خواهش کرد با برا درش کمی بازی کند تا او به کارهایش

برسد * سوسن هم که منتظرچنین فرستی بود می گفت مادر جان خیالت راحت باشد من از برادرم خیلی خوب مواظبت می کنم شما برو به کارهایت رسیدگی کن *  بعله چشمتان روز بد نبیند او وقتی مادرش کارش تمام شد وبه اتاق بچه سرزد  دید که سینا همچنان مشغول گریه وزاری است *

سوسن خانم صدای رادیو رازیادکرده تا صدای سینا به گوش مادر نرسد

وبا خیال راحت مشغول خوردن تمام خراکی های سینا است

مادرکه از این کارسوسن خیلی ناراحت وعصبانی شدبا او قهرکرد ودیگر با او هیچ حرفی نزد*  یک شب وقتی دختر به خواب رفت ودر خوا ب فرشته ی مهربانی را دیدکه پیش او آمدو به او گفت ( دختر اگرشما همینطور برادرت را اذیت کنی وبه کارهای بد خود ا دا مه بدهی خداوند سینا کوچولورا از تو می گیرد وپیش خودش می برد وتو دیگر برادر نخواهی داشت تاوقتی که در  خانه حوصله ات سر می رودبا او بازی کنی وهمیشه تنها خواهی شد ولی سوسن خانم گوشش به این حرف ها بدهکار نبود واصلا تو جهی به حرفهای فرشته ی مهربان نکرد وباز به آزارواذیت برادر خود پر داخت *

چند شب بد دوباره فرشته به خواب سوسن آمد از او خوا هش کرد که به برادرش خود حسودی نکند واینقدر آن طفل معصوم را به خاطر حسادت خود آ زار ندهد * ولی این بار هم توجعی به حرفهای فرشته نداشت*

تااین که بالاخره یک شب که اودر خوا ب عمیقی فرو رفته بود در

خواب دید که برادرش در کنار حوض حیاط که پرازآب بود باهم بازی می کردند و در حوض چند ماهی قرمز کوچولو شنا می کردند وبرادرش لب حوض ایستادومحو تماشای ماهی ها شده که ناگهان پایش از لب حوض لیز خورد وداخل حوض افتاد وچون شنا بلد نبو د در آب حوض خفه شد ومرد* سوسن که این صحنه وحشتناک را دید  باداد وفریاد  از خواب پرید وسریع به  طرف تخت برادرش رفت ودید که او آرام وغرق خواب است وهیچ اتفاقی برای او نیفتاده است

خوشحال شد وآن روز بود که سینا برای همیشه  برادر ازیز و دوست داشتنی سوسن شد وهیچ گاه سوسن او را تنها نمی گذاشت و مدام مواظب او بود وخیلی هم او را دوستقلبقلب می داشت وبرای همیشه این عادت بد خود یعنی حسادت را از یاد برد و فراموش کرد*

* * *

www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM

+ نوشته شده در  Mon 31 Aug 2009ساعت 4:37 AM  توسط پرنیا   | 

مطالب

سلام
خب , این جا میخوام کارتون winx club رو به شما دوستان عزیز معرفی کنم .
این کارتون ساخت کشور ایتالیا است و بیش تر با روحیه دختر خانم ها هماهنگی داره اما خب , بدلیل گرافیک قشنگش , نظر همه رو به خودش جلب میکنه. البته چند تا کاراکتر مکمل پسر هم توی این کارتون هستند.
فعلا این کارتون از شبکه فرانسوی teletoon پخش میشه.
هر روز تقریبا ساعت : 1بعد از ظهر تکرار همان روز , ساعت : 19:30

البته یه کانال دیگه هم به اسم teletoon + 1 هست که همون برنامه های teletoon رو پخش میکنه البته با یک ساعت تاخیر ( یعنی باید به اون ساعت هایی که گفتم , 1 ساعت اضافه کنیم )

دیگه این که , اینم دو تا سایت اصلیش :
www.winxclub.com
پیشنهاد میکنم که برای دیدن این سایت برنامه flash player 9 رو از سایت www.adobe.com بگیرید.
فکر کنم که برای استفاده از تمامی امکانات این سایت ( بازی , عکس و دانلود ...) باید توش عضو شید .
سایت دیگشم اینه :
www.winxclub.tv

حالا اگر کسی سایت یا کانال های دیگه ای رو در این رابطه میشناسه , لطفا بیاد این جا مطرح کنه.

میشه گفت که این کارتون تو سه سری ساخته شده که الان سری سومش از teletoon داره پخش میشه .
داستان توی یه دنیای دیگه اتفاق می افته و کاراکتر های اصلیشم 6 تا دختر هستند که همشون دارای قدرت جادویی اند . البته این کاراکترها میتونند گاهی به دنیای واقعی ( زمین ) سرک بکشند .
 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
+ نوشته شده در  Thu 16 Jul 2009ساعت 7:53 PM  توسط پرنیا   | 

معرفی برو بچ وینکس

سلام

اول از بلوم و برندن شروع مکنم

این دو تا یک دیگر را خیلی دوست دارند نگاه کنید

 

انم میو سا وریون هستن که همش با هم دعوا دارند ولی نمی دانم چرا با هم خوبن

 

این ها تکنا وتمی هستن که خیلی کتاب دوست دارند

این دو تا  هم استلا و برن هستن که خیلی سرخوش اند

و.....

فلورا ی و هلیا که عاشق نقا شی هستند

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

 

نظر

فردا بازم می ایم

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  Sat 11 Jul 2009ساعت 1:39 AM  توسط پرنیا   | 

وینکس کولوپ

سلام .

اینم عکس زیبا و عا طفی وینکس کلاپ اگر خواهرم یادم بدهدعکس بیشتری برایتان می گزارم

ولی خواهرم مشغول یاد گرفتن آشپزی است

  

+ نوشته شده در  Wed 8 Jul 2009ساعت 3:58 PM  توسط پرنیا   |